رسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

چه بر سر من آمده؟ دیگر از دوریت نمی‌ترسم از اینکه نیستی و از ترس نبودنت نمی‌هراسم و نمی‌میرم. چه بر سرم آمده؟ که به وقت خدا‌حافظی اینچنین بی‌باک از تو رُوی بر می‌گردانم و از ترس دلتنگی و دوری بارها و بارها سر بر نمی‌گردانم. راستی تو بگو، چه بر سر من آمده؟
باید به شدت کوبید وقتی که نمی توان مجاب کرد . برای سناتور نمودن شخص یک روز و برای تبدیل نمودن او به یک کارگر ده سال وقت لازم است . دوست داشتن یک موجود در این است که پیر شدن با او را بپذیریم...
خوزه آرکادیو بوئندیا از آئورلینا پرسید: -امروز چه روزیست؟ آئورلینا پاسخ داد: -سه شنبه خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: -خودم هم همین فکر را میکردم ، ولی نمیدانم چرا ناگهان پی بردم که امروز هم مثل دیروز دوشنبه است. به آسمان نگاه کن ! به دیوارها نگاه کن ! به گل های بگونیا نگاه کن ! به هر جا که می خواهی نگاه کن ! انگار امروز هم دو شنبه است! *** فردای آن روز یعنی روز چهار شنبه خوزه آرکادیو بوئندیا باز هم نزد آئورلینا رفت و گفت: -چه بدبختی بزرگی ! به هوا نگاه کن ! به نور خورشید نگاه کن ! همه چیز شبیه دیروز و پریروز است ! انگار امروز هم دوشنبه است!
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود! می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. [b]می گریاند.می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا![/b]
نگاه کن آنجا، آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خُورم، گندمچیز بی فایده یی است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی ام کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است، مَرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد، دوست خواهم داشت...!
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.